loading...

💛رامِشگَرِ زَمان💛

چوب خط های من

بازدید : 6
پنجشنبه 30 مهر 1399 زمان : 8:39

یاد اردوی راهیان نورمون افتادم...بابا گفت نمیشه بری😒مامانمم همینطوز😑اشکم دراومد سر این قضیه😬چون من نیاز داشتم به اون سفری که همه بچه باحالا قرار بود برن سال قبل یه اتوبوس حامل دانش اموزای سمپادی رفته بودن ته دره🥺🤍و بخاطر همین مامان و بابام راضی نبود🤭😑زازی...حدیث...نگین...فاطمه...زهرا...من...سعیده و یه زهرای دیگه و‌هانیه و معصومه:) از مدرسه ما فقط همینا بودیم🤦‍♀️😂❤️

سوار اتوبوس شدیم و با دعا و سلام و صلوات راه افتادیم...مدرسه ما سرپرست نداشت😋😝و خودمون باید مراقب خودمون بودیم🤕چون هیشکی حاضر نشد برای ۱۰نفر بیاد تا ارومیه😊مشئول یه مدرسه دیگه قرار شد حواسش به ما باشه😒🤦‍♀️ما ته اتوبوس بودیم و بقیه اتوبوس هم یه مدرسه دیگه بود که بیشتر دانش اموزاش نامزد بودن😒🤦‍♀️اقا ما گفتیم همین اول ماجرا که اینا فکر میکنن بچه سمپادیا خیلی درسخونن یه تیریپ بیایم🤣🤦‍♀️زازی گفت بچه‌ها کسی زیست نگاه کرده؟به من توضیح میدیناااااا من برای المپیاد فیزیک میخوندم حاضر نیستم(اقای الف از دست وی میخواست سر به بیابون بزاره و این دم از المپیاد فیزیک میزنه؟🤒)😂فاطی گفت من تست ریاضی دیشب۴۰۰تا زدم دیگه حوصله بقیه شو نداشتم باهم حل میکنیم😂🤦‍♀️هانیه گفت کسی زیست اورده بده من بخونم تا رسیدنمون😒😂منم گفتم بیا من دارم🤦‍♀️🤕🤣

خلاصه این بحث درس همین اولش موند باقی راه فقط با گوشی بازی کردیم و گپ زدیم و منم طبق معمول خوابیدم😂🤦‍♀️شب بود که رسیدیم...رفتیم نمازخونه یه پسره مداح اونجا بود😁جیگررررررر بوداااااااااا😍حالا فرض کن۱۰۰/۲۰۰تا دانش اموز دختر رو یه پسر،یه شبه کراش زدن🤦‍♀️😂البته اکسپ ما کلا پی شکمش بود و تا شکمه سیر نشده بود چشممون هیچ کجا ر‌ نمیدید😬🤦‍♀️اینم بگم که من توی اون سفر ۲روزه هیچ غذایی نخوردم🤒چون خیلی بد بود غذاهاش🤮فقط بیسکوییت میخوردم😊

اتاقارو که تحویل دادن همه ذوق داشتن غیر از من🤕چون من تجربه موندن تو خوابگاه رو داشتم اما اونا نه🤭پتوی تختم رو مرتب کردم ملافه رو پهن کزدم و روبالشیمو انداختم رو بالشم و پتوی مسافرتیمو از تو کیف دراوردم و خواستم یه چرت بزنم کهزازی گفت نخوابین بابا بیاین وسط دور هم باشیم😉

نگاهی به فرش انداختیم سیاه شده بود از چرک و کثیفی🤮🤒یه پتوی اضافه بود که به نسبت تمیزتر بو برداشتم و پهن کردم وسط اتاق نشستیم و اینقدر گفتیم و خندیدیم که دلدرد گرفته بودیم😂 تخمه داشتم تو کیفم...اونو اوردم اما چون ظرفی چیزی نبود بچه‌ها گفتن اشغالارو بریزیم رو همین پتو صبح پا میشیم جمعش میکنیم...درسته مخالف بودم اما تسلیم جمع شدم...خیلی کیف کردیم.جرات حقیقت و اسم شهرت و صندلی داغ و بحث جذاب اون زمان(شوهر) همه اینا صدای خنده‌هامون رو چندین و چند برابر میکرد. من نتونستم تا اخر این خوشی بمونم و رفتم تو تخت که بخوابم...بعد یکی دوساعت همه بچه‌ها رفتن تو تخت بخوابن. دزدکی نگاه کردم دیدم اتاق همینجوری مونده و تمیز نکردن😑🤕🤒😬پاشدم تمیز کنم که فاطی یکی زد پس کلم گفت تو مسئول پاک کردن کثافت کاری اونا نیستی بشین سر جات🤦‍♀️🤭خوابیدم اما خب صبح هم کسی مسئولیت تمیز کردنشو به عهده نگرفت و من مجبور شدم با دستام تخمه‌هارو یکی یکی جمع کنم🤭🤮

اونروز فهمیدم موندن دوساله توی خوابگاه خیلی به من کمک کرد:) هرچند توی اون دوسال تنبلترین دختر من بودم😂🤣اما فهمیدم از این قوم بیشتر بلدم😂

یبارم که داشتیم از همدیگه انتقتد میکردیم زازی گفت اولش که دیدمت فک کردم خیلی بچه‌‌‌ای و اخلاقهای بچگونه زیادی داشتی ولی تو راهیان نور فهمیدم از همه ما مسئولیت پذیر تری. یا شاید بهتره بگم...مادر تری❤️

این حرف زازی رو خیلی دوست دارم❤️

بررسی فیلم MACCOSA Pyramid: The Banan Splits Movie
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :