loading...

💛رامِشگَرِ زَمان💛

چوب خط های من

بازدید : 9
شنبه 9 آبان 1399 زمان : 7:39

عزیز که پُشتی‌ها و قالیچه‌ی ایوونو جمع میکرد، نشستم رو میله‌ها و پرسیدم: چرا جمع میکنی عزیزجون؟
گفت: مادر پاییز داره میشه برگا میریزه رو قالیچه، تمیز کردنشون سخته، کلافم میکنه! یه نگا به موها حنا بستش میندازم و یواش میگم: مامان میگه اونموقعها تا وسطا پاییز که هوا سرد شه، بساط ایوون پهن بود.
- اونموقعها این شکلی نبود مادر. که پاییز میشه تنگ غروبی دلت میخواد از غصه بترکه. پاییزاش یه شکل دیگه بود. شبا میشستیم دور هم انار خورون، گل میگفتیم، گل میشنفتیم. آقا جونت که رفت، دیگه پاییز اون پاییز نشد.
نگاش میکنم؛ روسریشو میگیره جلو صورتش و ریز میخنده: یادش بخیر یبار زهراسادات نشست انار دون کنه براش. گفت بده مادرت. انار با عطر دستا مادرته که خوردن داره..
میخندم باهاش: پس آقا جونم ازین حرفا بلد بود!
لپای بی جونش گل میندازن: اونموقع مث الان نبود مادر. دوس داشتن ورد زبون جوونا باشه. اونموقعها دوست داشتنو دون میکردن توو کاسه انار، گلپر میپاشیدن سرش..
آقاجونت که میخورد و میخندید،
پاییز🍁💛 نبود دیگه
بهار میشد..!💚🌿

عاشق این متن شدم👆🙄❤️🥺

📎:کِی من اینقدر بد شدم؟

📎:وبتونو نمیاره🥺💔یکی دو نفر میاره فقط🤧🙄

پیام تبریک مدیرکل پشتیبانی امور دام مازندران به مناسبت هفته پدافند غیر عامل
نظرات این مطلب

تعداد صفحات : 0

آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :